نشستن زیر نور داغ و سوزاننده ی خورشید عالم تاب

در گرمای تابستان

و در یک ظهر مردادی

در اوج فشار تشنگی

رو در روی فواره ای پر آب

که بود آبش گوارا با وجود بودنش از چاه

باور کن که زیبا بود

زیباتر از آن موجود زیبایی

که نامش بود عشق و پرسه می زد در همان اطراف

گه در سایه گه در زیر نور داغ و سوزا.....

گهی خاموش و گه پر حرف و گاهی هم خروشان و پر از امید

پر از نابی و خالص جنسی و در یک سخن

مملو ِ از جنس خدا.

گاهی درون سایه بود و گاه هم در زیر نور ِ پر فروغ ِ هست و هستی بخش بی همتا

شبیه یک گل امید

که بویش مست می گرداندم با آنکه دارد خار

که بویش میرود روی خط نورانی خورشید

تا بالا

تا بالای بالا

تا همان بالاترین جایی

که از جنس خدا هستند و خالص هم

و حتی تا خدا بالا  

باور کن که زیبا بود............

۱۳۸٢/٥/۱٢ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمدرضا موذن زاده نظرات ()
تگ ها: شعر