سلام

 

یکی دو ماه پیش که دنبال کار بودم یه کار بهم پیشنهاد شد.

 

وقتی با مدیر عامل موسسه تلفنی صحبت کردم تاکید کرد که من منشی نمی خوام، مسئول دفتر می خوام. و من هم به هر حال به خاطر اعتقادات و تفکرات خاصی که دارم نمی توانم با منشی بودن کنار بیام. نمی گم کار خوبی نیست ولی من به دنبال یه کار پویا در زمینه رشته خودم هستم که چون مدیر عامل موسسه گفت که در زمینه دین هم کار خواهند کرد خیلی خوشحال شدم و گفتم این دقیقا کاری است که من دنبالش هستم. یک موسسه با فعالیت های مختلف و پویا که در زمینه دین هم فعالیت هایی دارند.

 

همراه محمد رضا به دفتر نوپای موسسه رفتیم و با خانم مدیر عامل که بسیار گرم و مهربان بود صحبت کردیم. یعنی بیشتر ایشان حرف زد و تعریف کرد که تاحالا چه کارایی انجام داده اند و کلا هدفشان از راه اندازی این موسسه حمایت شغلی از جوانان است چرا که خیلی از مشکلات اخلاقی و اجتماعی جوانان به خاطر بی کاری است و ما تلاش می کنیم که جوانان رو حمایت کنیم. به این شکل که اونا طرح هاشونو میارن اینجا، طرح هایی که بدون حامی نمی تونن اونا رو عملی کنن. ما هم به اونا کمک می کنیم تا طرح رو اجرا کنن و نهایتا سود حاصل از کار رو با یه درصد توافقی تقسیم می کنیم و تا به حال هم چند کار رو به این شکل انجام داده ایم. ایشان باز هم تاکید کردن که من منشی نمی خوام و کسی رو می خوام که جانشین من باشه تو دفتر و نیمه من باشه...حالا!

 

فکر کنم بهتر باشه کل ماجرا رو برای عبرت سایرین به شکل یه داستان کوتاه دربیارم چون به نظرم واقعا چنین اتفاقاتی کم تو جامعه ما پیش نمیاد و انگار هر کسی با هر عنوانی حتی حمایت از جوانان بدش نمیاد که سر این جوانان بی حامی رو زیر آب کنه و با اسم اونا خودش به پول و مقام بالاتری برسه... ولی فکر می کنم همین الان لازم باشه که یه مقدار توضیح بدم که سر ما چه بلاهایی که در نیاورد این موسسه.

 

اونجا من بیشترین کاری که داشتم چای ریختن و استکان شستن بود چون خانم مدیر عامل همش جلسه داشتند و تازه وقتی چای می بردم کلی هم از لک های استکان و سینی فلان و چای فلان و قند و هر چیز دیگه ایراد می گرفتند و حتی اگه خودشون چایشونو نیم ساعت بعد می خوردن تقصیر من بود که چرا چای سرد شده... مسئول دفتر که هیچی، چند بار گفتن فلان منشی دستشویی توالت هم می شوره و ما تازه هوای شما رو داریم. منو باش که کلی قبلش رفتم پرس و جو کردم که طبق قانون کار یه مسئول دفتر با مدرک لیسانس حقوقش چقدره! اینقدر خودشونو به ندیدن زده بودن که آخرش حقوقی در حد منشی رو که دادن بهم... واقعا شرمم میاد از گفتن.

 

............................ و خیلی چیزا که گفتنش خجالت آوره.

 

خلاصه اینکه من یک ماه اونجا مسئول دفتر، منشی، آبدارچی و تایپیست بودم و دیدم رفتارهای این حامیان رو با جوانانی که دلشون خوش بود که یه عده انگار می خوان از اونا حمایت کنن. رفتارهای ظالمانه و غیر مودبانه و تاسف بار که هیچ نشانی از حمایت در اونها دیده نمی شد. بلکه انگار فقط با اسم جوانان تلاش می کردن که اسم موسسه و خودشونو مطرح کنن نشون به اون نشون که وقتی دیدن اسم محمد رضا به عنوان دبیر یه برنامه که خودش هم طرحش رو داده بود تو خبرگزاری ها مطرح شده گفتن شما دیگه با اسم خودت جلو نرو و اسم موسسه رو مطرح کن چون ممکنه یه عده بخوان تو رو زمین بزنن و چشم دیدن پیشرفت تو رو ندارن. اون موقع من نفهمیدم منظورشون خودشون بود ولی خدا می دونست و ما با چشم خودمون دیدیم که حاضر بودن جوان رو زیر پا له کنن و خودشون بالا برن. نه. چرا می گم حاضر بودن! اونا این کارو با ما کردن. و چه دوز و کلک ها و چه کثافت کاری ها که ما تو روالهای کاریشون ندیدیم و حالمون به هم نخورد!

 

البته خدا رو شکر. به خاطر اینکه ما رو با یه سری واقعیت های جامعه آشنا کرد و درس های زیادی به ما داد. درسته که بهای سنگینی دادیم ولی یاد گرفتیم خیلی چیزا رو.

 

یاد گرفتیم که ادب و احترام روز اول، باعث نشه به کسی اعتماد کنیم و به خاطر قلب مهربونی که داریم همه رو خوب ببینیم و قرارداد نبندیم.

 

یاد گرفتیم که هستن آدمایی که هر چقدر تحملشون کنیم و تکه کنایه هاشونو نشنیده بگیریم و خودمونو به سادگی بزنیم نه تنها تحت تاثیر قرار نمی گیرن بلکه رو سر آدم سوار می شن و تحمل کردنشون باعث می شه تو لجن بیشتر فرو برن.

 

یاد گرفتیم که ... خیلی چیزا. هر روز و هر ساعت کار تو اون موسسه درس بود برای من و محمدرضا و نگاه ما رو به جامعه و آدما واقع بینانه تر کرد. چون ما فکر نمی کردیم دیگه بشه یه عده تا این حد بد باشن و چیزایی که شنیدیم فقط مال داستاناس. اما وقتی با چشم خودمون دیدیم باور کردیم. 

 

و البته خیلی ها رو هم شناختیم تو این قضیه.

فقط مواظب خودتون باشین لطفا و پله نشین برای یه عده خدا نشناس که البته تظاهر می کنن خدا رو بهتر از هر کسی می شناسن.

/ 10 نظر / 10 بازدید
رها

سلام دوست مهربان و بزرگوار اميد که خدا در همه جا و همه حال ياور همه باشد . د رپناه مولا علی باشيد .اگر وقت کرديد سری هم به خونه دل تنهای ما بزنيد ازحضور سبزتان مسرور خواهم شد

.H.M.G

سلام. بازم منم. اومدم سری بزنم. مثل هميشه باحال بود. اگه وقت داشتی يه سری هم به من بزن. بای

حسين

سلام .حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج....فکر معقول بفرما گل بیخار کجاست.... آپ کردم به من سر بزن . ممنون

حسين

سلام من آپ کردم به من سر بزن

soheyl

سلام. همين طوره. ما نگاه آرمانی به اطراف داريم چون تا وارد جامعه نشديم زشتی های آدمها رو نديديم و همه رو خوب می بينيم. اما خيلی از اونا واقعا خوب نيستن. موفق باشيد.

...

ای کاش اسم اون شرکت يا موسسه رو می گفتيد تا کسی به مشکل شما برنخوره. جدی می گم. هيچ لزومی نداره که بخواين سرپوش بذارين رو چنين مسائلی. به نظر من بايد گفته بشه تا همه بفهمن.

fotovvat

خوب بهتر نیست محمدرضا به اس ام اس هاش پاسخ بده ;)

محمدرضا

بهتره ... شما هر چی کرمت بود بده داداش :)

porazkhoda

سلام ... جالب بود واقعا جالب بود ... به نظر من اگه خواستين برين جايی قرارداد ببندين حتما کلی در موردش تحقيق کنين و با يه نفر که واردتر از خودتونه مثلا پدری کسی يا بعضی از اساتيد دانشکده که خدا و پيغمبر سرشون ميشه مشورت کنين ... وبلاگ با صفايی دارين ...موفق باشيد

ر ا ی ع ت ب

سلام عزيز مهربان./ «نيکی پير مغان بين که چو ما بدمستان، هر چه کرديم به چشم کرمش زيبا بود...» /// يا حق.