جوانمرد، آشنا اما نایاب!

سلام

دیشب استاد دینانی در مورد «جوانمردی» صحبت می کرد. واژه ای که شاید خیلی برامون آشنا و حتی ساده باشه. اما به قول استاد، این روزها داره نایاب می شه!

 

 

همین که همیشه سعی می کنیم در چارچوب قانون، و بر مبنای قانون با آدم ها رفتار کنیم و نشه که یک موقع، فرا تر از قانون بهشون خوبی کنیم یکی از مصداق هاشه.

 

اینکه اگه یک آدمی به خواهر ما خوبی کرد، همین که خواهرمون از اون فرد تشکر کرد کافیه و دیگه نیازی نیست که ما هم یک تشکر خشک و خالی بکنیم. کاملا منطقیه!

 

اینکه وقتی یک نفر از ما پول قرض گرفت و گفت یک هفته ای پس می ده، بعد از یک هفته مدام بهش یادآوری کنیم که خودت گفتی یک هفته ای پول رو پس می دی. وگرنه بهت قرض نمی دادیم اصلا!

 

و اینکه وقتی کسی رازی رو به ما گفت، هر لحظه نگران این باشه که نکنه ما تا الان به ده نفر دیگه - با قید به کسی نگو - گزارش نداده باشیم.

 

واقعا «جوانمرد» چقدر این روزها نایاب شده.

 

چند وقت پیش مجبور شدم حرفی را با کسی در میون بگذارم. آخرش تاکید کردم که حواست باشه در این مورد به کسی چیزی نگی. جوابش هنوز توی گوشمه با اون لحن سرشار از اعتماد و اطمینانی که بهم می داد. گفت: «حتی اگه تو تاکید نمی کردی، من به هیچ کس حرفی نمی زدم!» خیلی خوشم اومد.

برخی اما درست بر عکس یک ساعته تمام شهر را، از ماجرایی با خبر می کنند. در حالی که بهشون تاکید کردم «لطفا فعلا به کسی چیزی نگید!» غافل از اینکه در مقابل چنین افرادی این تاکید کردن، فقط شوخی بچه گانه ای است که با خودم می کنم!

 

گفتند یافت می نشود جسته ایم ما

گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست

 

آهای جوانمرد!

چقدر باید تلاش کنم تا مثل تو باشم؟!

/ 21 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهتاب

سلام ماهم به همین رد پای دوست دلخوشیم [گل] یا حق [گل]

ای جوانمردان جوانمردی چه شد؟

دیروز یک کیلو گوشت گوسفند را از توی مسیر از سه جا با فواصل حداکثری قیمت کردم. اختلاف ها زیاد بود در حد چند هزار تومن. کجایی جوانمرد؟ کجایی قصاب؟ (به یاد همه ی قصاب های جوانمرد و جوانمردان قصاب، گذشته و حاضر، پیر و جوان، زن و مرد، دوست و دشمن، غریبه و آشنا)

...

با سلام این عکستون خیلی تابستونی نیست؟ لطفن یه زمستونیشو بذارین.

ناصر

صنما، مؤذنا، دم بگشا به قال و قیلی/ به نوای دلربایی به هوای سلسبیلی، چه شده ست دیگر اما که نکرده ای تو آپی/ زچه رو پسر خموشی؟ ز چه رو پسر بخیلی؟ تب عشق آپت آخر بربود دامن از دست/ که دو روزه من علیلم، نکند تو هم علیلی؟ شب و آسمان و ماهی، من و صفحه ی سیاهی/ تو و بی صدایی تو، زچه رو؟ به چه دلیلی؟ چه کنم زبان ناصر ننمود وصفت آخر/ که من اهل این دیارم و تو اهل اردبیلی.

سمانه

خب چرا آپ نمیکنیـــــــــــــــــــــــــد؟؟؟؟[ناراحت][قهر]

سما

سلام الحق والانصاف خیلی بهم میایید ووبتون خیلی خوشگله خداسه تا تونو نگهداره http://sama502.persianblog.ir/ http://hajjedel.parsiblog.com/

میم .ب . مهاجر

اومدم ناصرو بندازم به جونت خالص جان دیدم زودتر از ما خودش اومده! بیچاره شدی.

فاطمه کیا

اصولا چیزی به عنوان پروفایل وجود داره که این جور چیزا رو لو می ده!