صف طولانی روز جمعه

چشمم که به آن صف عریض و طویل افتاد، از آمدن پشیمان شدم. چند لحظه این پا و آن پا کردم و یادم آمد که چه مسیر طولانی ای را طی کرده ام و حیف است اگر دست خالی! برگردم. برای همین شجاعت به خرج دادم و جلو رفتم. از خانمی که ظاهرا آخر صف بود پرسیدم: «شما تو صف هستید؟»

گفت: «آره.»

 

پشتش ایستادم و سعی کردم به این همه آدم که جلوی من هستند فکر نکنم که گفت: «البته من آخر صف نیستم. وسط صفم. یعنی خیلی ها جا گرفتن ولی الان رفتن که بیان. به این صف نگاه نکن!» نفسم را با صدا بیرون دادم و گشتم تا آخرین نفر این صف کذایی را پیدا کنم.

 

دو سه دقیقه بعد، من دیگر آخرین نفر صف نبودم. خانم مسنی که پشتم ایستاده بود، رو کرد به خانم مسنی که جلویم ایستاده بود و بدون مقدمه گفت: «چند روز پیش دختر خاله مادرم حالش بد شد، رفت دکتر گفتن خونش داره به آب تبدیل می شه!» و با گفتن این حرف، بیشتر از هر کس دیگری خودش تعجب کرد و چشم هایش درشت شد. تاکید کرد: «خیلی عجیبه ها! همه خون بدنش داشت می شد آب. به حق چیزای نشنیده... البته اون بنده خدا سنش خیلی زیاد بود. صد رو رد کرده بود. بیست و چهار ساعت نکشید که همه خون بدنش آب شد و مرد!»

 

خانم هایی که حرفش را شنیده بودند، نگاهش می کردند و هر کدام به شکلی مصنوعی، کمی تعجب کردند. بعد همان خانم، از حرف های خودش نتیجه گیری کرد و گفت:‌ «الهی که به حق پنج تن، اینا از این مرضای عجیب و غریب بگیرن و همه شون به درک واصل بشن. اون بنده خدا چه گناهی کرده بود که اینطوری شد. اینا باید همه خونشون به آب تبدیل بشه و بمیرن!» هر کدام از جمله ها را با یک غیظ و غلظتی می گفت که انگار می کردی همین الان است که دعایش مستجاب شود. ادامه داد: «الهی که همه شون سرطان خونی بگیرن! الهی که بدنشون تاول تاول بشه و چرک کنه و نابود بشن که اینجور ذهن جوونای این مملکت رو آلوده می کنن! الهی که سردمداراشون به زمین گرم بخورن که اینجور بین دانشجوهای ما تفرقه انداختن!»

 

به دختر جوانی که نزدیک من در صف ایستاده بود نگاه کردم و زیر لب گفتم: «چه خشونتی!» خندید و حرفم را تایید کرد. البته توجه داشته باشید که بنده هیچ قضاوتی در مورد حرف آن خانم نکردم، بلکه فقط به بیان واقعیت پرداخته ام.

 

هنوز دعاهای خشونت بار پیرزن تمام نشده بود که خانم میان سالی هنوز از گرد راه نرسیده، با اعتماد به نفس زائد الوصفی رفت جلو و گفت: «خانوما کار من سی ثانیه بیشتر طول نمی کشه.» و خواست خودش را جلوی اولین نفر جا کُند که صدای گله و شکایت همه بلند شد. یکی از خانم ها گفت:‌ «پس فکر کردی ما قراره هر کدوم نیم ساعت اون تو بمونیم! ما ام کارامون سی ثانیه بیشتر طول نمی کشه!» و همه حرفش را تایید کردند.

 

خانم میان سال زرنگ ابرو در هم کشید و با عصبانیت گفت:‌ «شما اگه کارتون سی ثانیه ای بود که صف اینقدر بلند نمی شد!» و دوباره رو برگرداند که برود جلوی در دستشویی بایستد که باز هم سر و صدا بلند شد. برگشت و با پرخاش گفت:‌ «بابا جون! من سجاده ام رو پهن کردم، جا گرفتم، الان آقا میاد، خطبه ها شروع می شه. موقع خوندن خطبه باید ساکت نشست و فقط گوش داد...» حتما خودتان حدس می زنید که چه جواب هایی به این حرف داده شد که سرانجام خانم زرنگ مجبور شد به ایستادن در ته صف رضایت بدهد.

 

البته آن روز در آن نیم ساعتی که در صف ایستاده بودم، هر دقیقه اش یک اتفاق از این دست رخ داد و  آنقدر به من خوش گذشت که اصلا گذر زمان را حس نکردم. اما به دلیل طولانی شدن پست و سر رفتن حوصله خوانندگان، از بازگو کردن بقیه آنها صرف نظر می کنم.

/ 5 نظر / 10 بازدید
حکیمه

چند وقت پیش توی یه همچین صفی یه بنده خدا می گفت نیروی انتظامی همه ی جنازه هایی که توی این درگیریا کشته شدنو می گیره و اگه خانواده هاشون بخوان بیان تحویل بگیرن باید ده میلیون تومن! حق تیر بدن و ضمنن همه ی اعضای بدنشونو به جانبازای شیمیایی!! هدیه کنن! یه خانوم دیگه که اینا رو می شنید گفت مگه اعضای مرده به درد کسی می خوره؟ گفت معلومه که می خوره. از استخوناش استفاده می کنن! یه خانوم دکتری که اونجا بود گفت نه خانم استخونم اگر سلول زنده نداشته باشه نمی شه پیوند زد. زنه که دید توی جمع کم آورده و ضایع شده داد زد: همین شماهایین که باعث می شین این مملکت پیشرفت نکنه دیگه!! و این گونه بود که ما متوجه شدیم چه شکلی می شه که یه مملکتی پیشرفت نکنه!

سیما

@@@•••••••••••••••••••••*•@@@**@@@ ••••••••••••••••••••••••*•???*•?? ??? ••••••••••••••••••••••••*•???*•???*•??? ••••••••••••••••••••••••*•@@@*•???*•??? ??سلام مهربونم! ••••••••••••••••••••••••*•???*•???*•??? ••••••••••••••••••••••••*•???*•?? ??? ••••@@@•••••••••••••••••*•???**@@@ ••••@@@•••••••••••••••••*•???**@@@ ••••••••••••••••••••••••*•???*•?? ??? ••••••••••••••••••••••••*•???*•???*•???منتظر قدمهاي قشنگت هستم![قلب] ••••••••••••••••••••••••*•@@@*•???*•??? ?? ••••••••••••••••••••••••*•???*•???*•??? ••••••••••••••••••••••••*•???*•?? ??? @@@•••••••••••••••••••••*•@@@**@@@

حکیمه ملازاده

ممنون هم از شما و هم از خانم حکیمه بابت مطلبتون.