و این قصه را مدام تکرار می کند

١-

چهارده پونزده سال بیشتر نداشت که از روستا به شهر اومد و مشغول کار شد، اون هم کارگری.

و در اوج جوانی بود که پدرش مُرد و او خیلی زودتر از اونچه فکرش رو بکنه، مرد خونه شد.

 

٢-

مامور مالیات، پرسید: «چقدر اجاره از مستاجرتون میگیرید؟»

جواب داد.

مامور مالیات نگاهش کرد و گفت: «قیمت واقعی رو بگید لطفا؟ این راه ها برای فرار از مالیات دیگه قدیمی شده.»

_ چی بگم؟! شما که باور نمی کنید.

مامور، طبق نرخ های متعارف براش مالیات تعیین کرد و او همه اش رو تمام و کمال پرداخت کرد.

چون خودش طعم سختی رو چشیده بود، هیچ وقت دلش نمی اومد از مستاجر، حتی به اندازه عرف اجاره بگیره.

 

٣-

تلفن رفت روی پیغامگیر و مسئول صندوق قرض الحسنه گفت: «آقای ... سلام . خانوم... که ضامنش شدید تا الان شش تا قسطش عقب افتاده. از حساب شما برداریم یا پیگیری می کنید؟ البته جسارت نباشه. ولی چون در مورد اون قبلیا گفته بودید از حساب خودتون برداریم دوباره مزاحم شما شدیم. وگرنه هر چی شما دستور بفرمایید.»

وقتی زنش پیغام رو گوش داد، با خودش فکر کرد حتی بچه برادر خودش هم که می خواد وام بگیره، به شوهرش پناه می بره و این راز، همیشه سر به مهر می مونه، مگه اینکه پیغامگیر تلفن اونو لو بده.

 

۴-

درخواست ده میلیون وام داده بود که بعد از مدت ها، ماشینش رو عوض کنه. اما وقتی وام جور شد، فهمید که دختر و دامادش هم دارن با سختی پول تهیه می کنن که ماشین بخرن. بهشون پیشنهاد داد که نصف پول وام رو اونا بگیرن.

خدا هم براش ساخت. از جایی که فکرش رو نمی کرد پول به دستش رسید و یک ماشین مدل بالاتر از اون چیزی که توی ذهنش بود خرید.

 

۵-

باز هم ساخت.

خدا هم برای اون ساخت.

 

۶-

و این قصه مدام تکرار شد.

 

٧-

امروز هیچ کس حتی در مخیله اش هم نمی گنجه که این مرد بزرگ، یک روزی کارگری می کرده.

 

به خاطر همه اون چیزهایی که از همه مخفی کرده و بعضی هاش که درز کرده، به احترامش تمام قد می ایستم و بزرگیش رو ارج می نهم.

 

/ 9 نظر / 41 بازدید
زهرا

اینجا like نداره. اما: خیلی like

محمدرضا مهاجر

بسم الله با همه ی انتقادها و مخالفت هایی که با آقای احمدی نژاد دارم جدا به ایشان حسودیم می شود که هم چه مخالفانی دارند. و از طرف دیگر لازم می بینم صرفا برای قرار نگرفتن در جرگه ی این دست آدم ها(!) مواضع خودم را تغییر دهم. یا علی[ناراحت]

خوانده شده

این پستتون مصداق دقیق بردن لب چشمه و تشنه برگردوندن بود!!!

سطرانه

بسیییییییییییییار خوشحال شدم که شما وبلاگ دارید. همین اول بگویم که به نطرم نویسنده فوق العاده ای هستید آنچه در وب نوشتم خواندید مقایسه نوشته های یک نویسنده جوان و بالطبع کم تجربه بود بود با نویسنده های کهنه کار. اطمینان دارم شما به در سنین بالاتر بهتر و بهتر خواهید نوشت کارهایتان را دنبال می کنم باز هم بهتان سر می زنم برقرار باشید...

عباس

از اون طرف که سلام میکنیم گفتیم از این طرفم یه سلامی عرض کنیم خدا سایه این مرد بزرگ رو روی سر همه اطرافیانش نگه داره خوش باشید فعلا

خوانده شده

خوب به قول محمدرضا مهاجر آدم را تشنه می کنید که او کیست؟!!!