کنزا مخفیا

کُنتُ کَنزاً مَخفیاً، فاَحبَبتُ اَن اُعرف، فَخلقتُ الخَلق لِکی اُعرف

 

 

خدا عاشق شد.

چگونه می توان عشقی را که خدا به قلب هدیه کرده، بیرون راند. چگونه می توان با داشتن چنین گنجی در نهان خانه دل، دل شکست. چگونه می توان وقتی او قلب را گره می زند، دل نبست.

محبت را جز خدای عاشق، هرگز، هرگز هیچ کس مهمان قلب نمی کند و چه مهمانی عزیزتر از عشق!

خدا عاشق شد.

و خواست تا بندگانش هم طعم عشق را بچشند. طعمی که نه شیرین است نه تلخ، نه عسل است نه زهر. طعم عشق، فقط طعم عشق است. عشقی که می سوزاند. اما همچنان لذت بخش است. می میراند و زندگی می بخشد. چقدر راز آلود!

خدا عاشق شد.

و زمان می گذرد و در هر عصری هزاران عاشق وجود دارند که لب فرو می بندند، اما چشمان غمزده شان برای دیگر عشاق، غریبه نیست. زمان می گذرد و در هر عصری هزاران عاشق وجود دارند که شب ها تا چشمانشان بارانی نشود، به خواب نمی روند. هزاران عاشق که حتی نمی دانند این عشق را خدا به قلب های لطیف و پاکشان هدیه کرده است.

آری، همین عشق به ظاهر زمینی را خدا به قلبشان هدیه کرده و داغ بر دلهایشان نهاده تا همیشه از آنِ خودش باشند، تا آنها را بیشتر دوست بدارد.

خدا عاشق شد و خواست بندگانش نیز عاشق شوند.

/ 1 نظر / 9 بازدید
ضحي

*اللهم انت كما احب فاجعلني كما تحب*