یک خاطره در مورد برف بنویسید!

دانه های ریز برف آرام آرام روی زمین می نشست. حتما آن لحظه دانش آموزان زیادی پشت پنجره اتاق هایشان ایستاده بودند و با خوشحالی، به کف خیابان چشم دوخته بودند و برفی که کم کم زمین را سفیدپوش می کرد؛ که اگر همان طور آرام و یکنواخت می بارید، صبح مدرسه ها تعطیل می شد، شال و کلاه می کردند و می رفتند برف بازی. در سراشیبی ها سرسره درست می کردند و با یک تیوب، دلی از عزا درمی آوردند. آدم برفی می ساختند و پنهانی، آدم برفی های بقیه را خراب می کردند!
یک سال بود که منتظر چنین روزی بودند.

 

ساعتی بعد، گوشه پرده را کنار زدم و از پنجره اتاقم که در طبقه چهارم بود و درست، مقابل خیابان اصلی، بیرون را نگاه کردم. برف بی وقفه می بارید. درخت ها دیگر کاملا سفید شده بودند. پیاده رو ها هم همین طور. فقط خیابان بود که به خاطر عبور ماشین ها، هنوز یکپارچه سفید نپوشیده بود.
آن شب بی خواب شده بودم. نمی دانم چرا. حتما از خوشحالی تعطیل شدن مدرسه نبود، چون دو سه سالی از آن روزها فاصله گرفته بودم و برای پیچاندن کلاس و درس دانشگاه هم که نیازی به بارش سنگین برف نبود.

 

اصلا عادت کرده بودم شب ها که خیابان خلوت می شد، پشت پنجره بایستم و از آنجا، تمام شهر را نگاه کنم. برای همین باز هم بلند شدم و باز هم برف و سفیدی اش. همه جا سوت و کور بود. برق خانه ها خاموش بود و حتی خیلی از چراغ های خیابان. اما سفیدی برف باعث می شد همه جا روشن به نظر برسد.

 

 

 

چشمم افتاد به ماشینی که در سربالایی به شدت گاز می داد. تا جایی که صدایش را به وضوح می شنیدم. اما حتی ذره ای بالا نمی رفت. زنجیر چرخ نداشت. حتما وقتی از خانه بیرون می رفته، شدت برف را پیش بینی نمی کرده. شاید به تازگی با ما هم محله ای شده و نمی دانسته که برای عبور از این خیابان ها، حتی پاییز هم باید زنجیر چرخ همراهش باشد. سعی می کرد مارپیچ حرکت کند تا شیب کمتری را متحمل شود. اما بی فایده بود. در آن مدت اینقدر برف روی زمین نشسته بود که حتی اگر ذره ای جلو می رفت، چند لحظه بعد بیشتر از آن را سر می خورد.

 

همانطور پشت پنجره ایستاده بودم و طوری که انگار فیلم پرحادثه ای را نگاه می کنم، چشم دوخته بودم به خیابان و اینکه سرانجام چه می شود، که نور ماشین دیگری صد متر پایین تر، من را به خود آورد. پر گاز و بدون لحظه ای توقف، جلو می آمد و احتمالا تمام توانش را روی پدال گاز متمرکز کرده بود که یک ضرب تا جلوی در خانه برود، پارک کند و به گرمای خانه پناه ببرد. اما کمی که جلوتر آمد، رسید به آن یکی ماشین، که به خاطر زیکزاک رفتن، تمام عرض خیابان را بسته بود. چاره ای جز توقف نداشت، آن هم با فاصله چند متری.
ماشین شماره یک بعد از کلی کلنجار رفتن، توانست خودش را جمع و جور کند و کمی راه خیابان را باز کند تا اگر خودش نمی تواند بالا برود، لااقل راه آن یکی ماشین را سد نکند. اما دیگر کار از کار گذشته بود و ماشین شماره دو هم هر چقدر گاز می داد، اتفاق مثبتی نمی افتاد.

 

غصه ام دو تا شده بود.

 

یک سربالایی معمولی که در حالت عادی، چند ثانیه ای می شد ازش عبور کرد، تبدیل شده بود به یکی از خوان های رستم. و دو مرد (احتمالا، چون از آن بالا قابل تشخیص نبود) که باید همه تجربه و مهارت شان را جمع می کردند تا ماشین شان دو قدم جلو برود.

 

پرده را انداختم و در تاریکی، دعا کردم که تلاش هایشان نتیجه دهد و هر چه زودتر به خانه هایشان که حتما دو سه کوچه جلوتر بود برسند. اما صدای پر قدرت موتور ماشین را که می شنیدم، متوجه می شدم که هنوز آنقدرها هم مستجاب الدعوه نشده ام!
پرده را کنار زدم. این بار چند ماشین دیگر هم به غصه هایم اضافه شده بودند.

 

شهر، آرام بود و رویای آدم برفی، مهمان خواب ها. اما در آن محله، کسی دلش برای برف تنگ نمی شد.

/ 11 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه کیا

خب از کوچه بالایی می رفت.

فاطمه سادات

سلام سارا خانوم! خوبی ایشالله؟ مشتاق دیدار[لبخند] تا حالا اینقدر همیشه از برف لذت بردم که به این مشکلاتش فکر نکردم. یاد این افتادم که میگن لذت های دنیایی نهایتا به رنج منتهی می شن. پس نتیجه میگیم که اگه تو بهشت برف باشه، این رنج ها نیست!(فکر کنم حسابی وقت خوابم گذشته!)

مدیون

سلام باتوجه به فرار سران فتنه با آرایش ولباس زنانه لطفا هرکجا این افراد را دیدید به مراجع ذی صلاح اطلاع دهید =

محمدرضا موذن زاده

آدم برفی می ساختند و پنهانی، آدم برفی های بقیه را خراب می کردند! این جمله نشان می دهد که یا نویسنده خودش از این کارها می کرده یا از این بلاها سرش آمده [چشمک]

بانوی شهریوری

تا حالا فقط به قشنگیه برف نگاه کرده بودم . از این وجه ندیدم برفو

حکیمه ملازاده

دیدن برف و بارون از پشت پنجره خیلی قشنگ و دوست داشتنیه، ولی خدا نکنه بخوای روز برفی از خونه بیرون بری. این موقع است که آدم خوب میفهمه چرا خرسها زمستونها میرن تو غارشون و بیرون نمیان[چشمک]

خوانده شده

جمله ی آقای موذن زاده نشان می دهد که ایشان چیزهایی از خراب کردن آدم برفی دیگران می داند که نمی خواهد بگوید[چشمک] 2. بچه چکمه ی پلاستیکی پاره اش را دست گرفته بود و ملتمسانه به ابرهای سیاه نگاه می کرد!

نماینده

با سلام به مناسبت دومین سالگرد شهادت اسطوره مقاومت، فرمانده شهید: عماد فائز مغنیه با این داستان در خدمت شما هستم: " مرد سایه و باران " ...... تم تحدیث مدونتی بقصه " مرد سایه و باران " بمناسبه الذکری السنویه الثانیه لاستشهاد بطل المقاومه القائد الشهید الحاج عماد فائز مغنیه ارجو ابدا’ آرائکم السدیده یا علی مدد

سما

سلام من همیشه زندگی کردن تو دنیارو مثل راه رفتن روی برف می دونم که گاهس سر می خوری گاهی زحمت می کشی گاهی ...بالاخره میری اگر تقوانباشه