اسم نداره...

 

 

 

پرسید: تو چه اصراری داری که بگی همه باید یه هدف خاص و مثل هم داشته باشن تو زندگی هاشون؟!

 

گفتم: من اصرار ندارم. اما اگه قبول کنیم که یک حقیقت وجود داره، پس همه باید به سمت اون یک حقیقت برن.

 

گفت: چرا باید قبول کنیم که یک حقیقت وجود داره که بعدش تو بیای هدف خودتو برای همه ثابت کنی؟!!!! بیا قبول کنیم که حقیقت لازم نیست تک باشه و ما در دنیایی هستیم که حقایق زیادی توش وجود داره و هر کس می خواد به یکی از این حقایق برسه.

 

گفتم: حرف تو مثل اینه که بگیم برای رنگ این مداد، لازم نیست یک حقیقت وجود داشته باشه. این مداد در آن واحد هم می تونه سبز باشه، هم می تونه آبی باشه، هم قرمز، هم زرد و هم... هر چند تا حقیقت در مورد رنگ این مداد می تونه صادق باشه. اگه این درسته، حرف تو ام می تونه درست باشه. اگه حقیقت در مورد غایت انسان، چند تا باشه، مثل اینه که هم اونایی که حماقت رو برگزیدن به حقیقت می رسن، هم اونایی که شهوت رو برگزیدن، هم اونایی که هر روز دارن کلی از مردم بی گناه رو می کشن، هم اونایی که اخلاق رو زیر پا گذاشتن...

 

گفت: پس منظورت اینه که خوب نیست یه عده مهندس باشن، یه عده محقق، یه عده تاجر...

 

گفتم: دقت کن! من نگفتم کشف حقیقت به شغل آدما وابسته اس یا نه. که شاید تا حدی مرتبط هم باشه. گفتم حقیقت غائی، هدف نهایی. اینا رو با هم قاطی نکن.

 

گفت: خوب! هدف همه باید یه چیز باشه. حالا این قبول. اون یه چیز، چرا حتما باید خدا باشه؟ چرا حرف، حرف تو باشه. من دوست دارم بگم هدف همه باید لذت از زندگی باشه. همه برای این زندگی کنن که لذت ببرن. حال کنن.

 

گفتم: حرف، نه حرف منه. نه حرف تو. حرفِ کسی باید باشه که لطف کرده به ما هستی داده. فکر نمی کنم جز اون کسی مستحق باشه برای ما تعیین تکلیف کنه. و اون خودش گفته جز من هیچی نخواین.

 

گفت: مگه زوره آقا. ما رو به زور به این دنیا فرستادن. لطفی هم در کار نیست. مجبورمون کردن بیایم. حالا که اومدیم مجبوریم اونو دوست داشته باشیم. آقا جون ما نمی خوایم اونو دوست داشته باشیم. چه کسی رو باید ببینیم؟؟!!!!!!!!!!!!

 

گفتم: اگه بشناسیمش، مطمئن باش نمی گیم که نمی خوایم دوستش داشته باشیم. چون هزارها بار بیشتر از اونی که فکرشو بکنی دوست داشتنیه.

 

گفت: قبول ندارم.

 

گفتم: قبول نداری چون نچشیدی. ندیدی. منم نچشیدم. اما لااقل به اونایی که چشیدن و تو جذبه محبتش ذوب شدن اعتماد دارم. برای همین خودمم تلاش می کنم تا برم و بسوزم و خبری ازم نیاد. ما یه نفر اگه یه محبت کوچولو بهمون بکنه کلی خودمونو مدیونش می دونیم و چاکر و مخلصش می شیم. پس چرا خدایی که همه چیزمونو ازش داریم به همین راحتی کنار می زنیم و ادعای استقلال می کنیم. بدون اینکه فکر کنیم که همین قدرت انکار رو هم خودش به ما داده که اگه دلش می خواست می تونست ما رو تا ابد، محو خودش بکنه. اما خواست ما با اختیار و آگاهی، خودمون محبتش رو انتخاب کنیم تا ارزش داشته باشه.

بیا لااقل تا وقتی نچشیدیم، رد نکنیم. بلکه در موردش سکوت کنیم. و تلاش کنیم تا لایق چشیدن بشیم.

 

گفت: من ترجیح می دم دنبال عشق و حال خودم باشم.

 

گفتم: اختیار دقیقا یعنی همین. برو با لذت های حقیر و پست زندگی خوش باش که حتی اگه لذت گرای زرنگی بودی، لذت محبت خالق رو به هیچ لذت دیگه ای نمی فروختی. تو لذت گرای خوبی هم نیستی که خودتو با کمترین لذت ها مشغول کردی.

 

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز

کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مدعیان در طلبش بی خبرانند

آن را که خبر شد خبری باز نیامد

 

کی می شه که از ما هم خبری نیاد؟!

 

/ 80 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مصطفی

سلام عزیز. مثل خیلیا چرند و پرند نمی نویسی. وبلاگ خوبی د اري. توپ . . . خوشحال میشم نظرتو در مورد مطالبم بدونم. شاد باشی

مهرداد

سلام والسلام چون من قهر ام و َعصبانی چون جواب منو نم يدی ميل زدم جواب ندادی

sabr1392

سلام

sanaz

اونيكه چشم دلش كور باشد نمي بيند.خدا هم كاري بهش ندارد.خدا اوني رو كه بخواهد و مي بيند دلش مثل يك زمين حاصل خيز است به موقع بيدار مي كند.

منتقد

احسنت و صد درود . بسيار زيبا نوشتيد وچه خوب از پروانه واری دم زديد وچه دردناک بود اين سخن که ؛اگه لذت گرای زرنگی بودی ...: چه فضای زيبايی است اين جا هوای بوی معنويت دارد .اما به نظر حقیر عشق زمينی را هم فراموش نکنيد چون تنها جايی است که انسان خودخواهی را (شايد)کنار می گذارد واز اين رو به محبوب ازلی نزديک می شود : گر کسی وصف او زمن پرسد /بی دل از بی نشان چه گويد باز/عاشقان کشتگان معشوقند /برنيايد زکشتگان آواز

اشراق

گفته بودی هدفتون از زندگی رو بنویسید. آیا فرصت داری این همه هدف رو بخونی؟ آیا اینها باعث پراکنده شدن فکرت نمیشه؟ اما من فکر می کنم از میان این همه هدف، شاید چیزایی پیدا بشه که تا حالا نشنیده باشی و چه بسا به کارت و به فکرت بیاد. پرسیده بودی هدفت رو بنویس. ما آدما یا هدفمون رو با دیدن یه الگوی خارجی یه انسان بزرگ یه ... انتخاب میکنیم یا هدفمون را از روی یه الگوی ذهنی انتخاب میکنیم. در هر دو حال اونی که دوست داریم باشیم. اما اونی که دوست داریم باشیم، دانسته ماست. یعنی نسبت به اون علم داریم. وقتی هدف ما چیزی باشه که به اون علم داریم، وقتی بهش میرسیم دیگه تمومه؛ مانند عش . در واقع همون موقع که به هدف علم پیدا میکنیم و دوسش میداریم، خودمون رو در داخل زندان خودمون گیر انداختیم و وقتی بهش میرسیم تازه میفهمیم که خودمون رو محبوس نموده بودیم. هدفی که بهش احاطه داشته باشیم، هدف نیس؛ پابنده. زندگی بزرگتر از اونه که با چند تا هدف معلوم بسازیمش. تازه آدمی که یه تکون به خودش داده باشه، بهترین هدف رو در عدم یقین میده؛ اما از اینم بالاتره. فقط باید سکوت کرد.

نرگس

التماس دعا

لاله شجاعی

سلاااااام . انشاالله که هميشه سر بلند باشيد وهميشه دل مهربونتون جای خدا باشه